آرشيو می 2017 - دانلود آهنگ
امروز سه شنبه ۱ اسفند ۱۳۹۶ شما در 20پاپ هستید.
به سایت 20پاپ خوش آمدید.
کلیه فعالیت های این رسانه مطابق با قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد.
دانلود آهنگ پارسال بهار دسته جمعی رفته بودیم زیارت عباس قادری
Parsal Bahar Daste Jami - Abbas Ghaderi
  • آخرين آهنگ ها
  • آخرين آلبوم ها
  • آخرين سريال ها
  • آخرین فیلم ها
  • آخرین موزیک ویدیو ها

دانلود آهنگ جدید امین رستمی ای باورم

DOWNLOAD AHANGE EY BAVARAM AMIN ROSTAMI

«ویکتور لوستیگ» در چهارم ژانویه ۱۸۹۰ در خانواده ای متوسط در شهر بوهمیای کشور چک متولد شد.از همان کودکی ثابت کرد پسری با هوش و بسیار زیرک است. پدر ویکتور لوستیگ شهردار شهر کوچک هاستین در کشور چکسلواکی بود و ویکتور تحت مراقبت های شدید پدرش بزرگ شد، اما کاملا واضح بود که او کودکی است که میل شدیدی برای مشکل درست کردن دارد.
در ۱۹ سالگی هنگامی که برای ادامه تحصیلات دانشگاهی در پاریس به سر می برد به خاطر هوش سرشارش تبدیل به یک قمارباز حرفه ای در بازی پوکر و بیلیارد شده بود. او جوانی بسیار شوخ طبع و چرب زبان بود.

به هرحال  او در ۱۹ سالگی کم کم درس و دانشگاه را کنار گذاشت و با نام های مستعار زیادی در سراسر اروپا شروع به ارتکاب جرایم کوچک و بزرگ کرد اما با اسم ویکتور لوستیگ در کشتی های کروز اقیانوس اطلس سوار می شود و به خاطر اینکه به پنج زبان چک، آلمانی، انلگیسی، فرانسوی و ایتالیایی تسلط کامل داشت به راحتی با مسافران ثروتمند این کشتی های تفریحی رابطه برقرار می کرد و آن ها را با چرب زبانی به قمار کردن و شرط بندی دعوت می کرد و هر دفعه با ترفند جدیدی برنده تمام آن شرط بندی ها می شد که از این راه پول زیادی به  جیب زد. زمانی که جنگ جهانی اول به پایان رسید تصمیم گرفت به ایالات متحده برود و زندگی و پول درآوردن در آن قاره وسیع را نیز تجربه کند.
 بزرگ ترین کلاهبردار اروپا
فروش برج ایفل
یکی از مهم ترین کلاهبرداری های ویکتور لوستیگ در آمریکا در سال ۱۹۲۲ اتفاق افتاد و آن زمانی بود که این جوان چرب زبان در راه رفتن به ایالت میسوری به مزرعه ای رسید که از آن بسیار خوشش آمد و قصد کرد آن جا را بخرد. بنابراین با نام مستعار رابرت دووال دست به کار شد.
او اوراق قرضه آمریکا را با ارزش ۲۲ هزار دلار جعل کرد و مرد مزرعه دار را با چرب زبانی قانع کرد تا اوراق قرضه جعلی ۲۲ هزار دلاری را در عوض مزرعه ۱۰ هزار دلاری اش به او بفروشد، البته شرطی که برای مزرعه دار گذاشت این بود که باید باقیمانده پول اوراق قرضه را به صورت نقد به وی برگرداند.
معامله انجام شد و ویکتور به سرعت به شهر کانزاس رفت تا هیچ ردپایی از او پیدا نشود.
در سال ۱۹۲۵ چندین سال بعد از پایان جنگ جهانی اول، دوباره به پاریس بازگشت و در یک هتل اقامت کرد.
او در حال برنامه ریزی برای انجام یک کار دیگر بود، یک روز که در لابی هتل نشسته و در حال خواندن روزنامه بود ناگهان به مقاله ای برخورد که نظرش را بسیار جلب کرد، در مقاله نوشته شده بود برج ایفل در سال های جنگ جهانی دچار خرابی های زیادی شده و به خاطر خرابی ها و صدماتی که جنگ به شهر وارد کرده یا باید برج معروف به مکانی دیگر انتقال یابد یا باید کاملا بازسازی شود که البته هزینه انجام هر دو کار بسیار بالا و کمرشکن است و درواقع برای دولت در حال حاضر امکان انجام هیچ کاری وجود ندارد.
 بزرگ ترین کلاهبردار اروپا
ویکتور با خواندن این مقاله نقشه جدیدی به فکرش رسید، او با جعل اسناد دولتی که نشان می داد وی معاون مدیر اداره پست و تلگراف کل فرانسه است.
شروع به دعوت یک گروه کوچک از خریداران ضایعات آهن و تجار آهن معروف به فرانسه کرد.
ویکتور شش نفر از این تجار آهن را به پاریس دعوت کرده و آن ها را به بزرگ ترین و معروف ترین هتل پاریس که بیشتر ملاقات های مهم اقتصادی و سیاسی در آن جا انجام می شد دعوت کرد و در جلسه ای به این تجار گفت به دلیل این که برج ایفل باید بازسازی شود و هزینه آن برای دولت بسیار بالاست بنابراین مقامات تصمیم گرفته اند آن را به یکی از فروشندگان ضایعات آهن بفروشند. اما به خاطر این که این تصمیم ممکن است با مخالفت مردم رو به رو شود بهتر است تا پایان معامله این قضیه مخفی بماند و هیچ کس به غیر از آن شش نفر از این قضیه چیزی نداند.
به هر حال این کلاهبردار معروف فردای روز جلسه با یکی از تجار به نام آقای پراسون که پول و تجربه کمتری داشت ملاقات کرد و غیرمستقیم به وی گفت حاضر است در برابر گرفتن یک رشوه بزرگ برج ایفل را به او بفروشد.
لوستیگ بعد از انجام این معامله بزرگ و سودآور به همراه پول های نقدی که از فروش برج ایفل و همچنین گرفتن رشوه از آقای پراسون به دست آورده بود به سرعت از شهر خارج شد تا توسط پلیس شناسایی نشود اما چندروز بعد آقای پراسون که برای خراب کردن برج ایفل چندین نیرو فرستاده بود متوجه شد چه کلاه بزرگی سرش رفته و خجالت زده به پلیس مراجعه کرد و کل داستان را برای آن ها تعریف کرد.
یک ماه بعد از این ماجرا، ویکتور لوستیگ که پول زیاد به مذاقش خوش آمده بود به پاریس بازگشت تا دوباره با ترفندی مشابه قبل برج ایفل را بفروشد اما این بار خریداران چشم های شان باز شده بود. بنابراین به سرعت به پلیس خبر دادند و آقای کلاهبردار نیز برای این که گیر پلیس نیفتد مجبور به فرار شده و به آمریکا رفت.

دستگیری

مرد شاید در آمریکا نیز دست از کلاهبرداری ها و فریب مردم برنداشت و در سال ۱۹۲۶ تعدادی دستگاه چاپ را که با چوب ماهون درست شده بود به عنوان دستگاه چاپ اسکناس ۱۰۰ دلاری به مردم ساده لوح و زودباور فروخت. ویکتور ادعا داشت این دستگاه می تواند هر شش ساعت یک اسکناس ۱۰۰ دلاری چاپ کند و هر دستگاه را به قیمت ۳۵ هزار دلار فروخت. اما دستگاه در شش ساعت اول یک اسکناس ۱۰۰ دلاری چاپ می کرد و ۱۲ ساعت بعد فقط دو اسکناس دیگر چاپ می کرد و بعد از آن دستگاه از کار می افتاد تازه آن موقع بود که مردم می فهمیدند چه کلاهی سرشان رفته اما دیگر دیر شده بود و کلاهبردار زیرک کیلومترها از آن ها دور شده بود.
 بزرگ ترین کلاهبردار اروپا
به هر حال مرد شیاد هشت سال بعد نیز به کلاهبرداری و فریب دادن مردم به طرق مختلف در آمریکا مشغول بود تا این که در سال ۱۹۳۴ پلیس فدرال با گذاشتن یک تله برای این کلاهبردار و با کمک گرفتن از سرویس مخفی و تیم ویژه پلیس موفق شد او را شناسایی و دستگیر کند.
او در هنگام بازداشت فقط یک چمدان همراه داشت که پر از لباس های مارک دار گرانقیمت و اسناد و مدارک جعلی بود. همچنین پلیس در جیب کتش یک کلید پیدا کرد و بعد از بررسی های انجام شده معلو شد کلید مربوط به یک صندوق امانات در ایستگاه مترو است که درون صندوق امانات ۵۱ هزار دلار پول نقد و تعدادی اسناد جعلی وجودداشت.
سرانجام در دسامبر ۱۹۳۵ ویکتور لوستیگ به خاطر کلاهبرداری های زنجیره ای به ۱۵ سال حبس محکوم شد اما هنگام انتقال به زندان موفق به فرار شد.
وی چند روز بعد دوباره دستگیر شده و در نهایت به زندان آلکاتراز فرستاده شد. گفته می شود که این کلاهبردار حرفه ای در مارس ۱۹۴۷ در سن ۵۷ سالگی به دلیل ذات الریه درگذشته است اما در بعضی منابع نوشته شده به خاطر سکته مغزی جان خود را از دست داده است.به هر حال از ویکتور لوستیگ به عنوان بزرگترین کلاهبردار تاریخ اروپا و تنها فردی که توانسته با دوز و کلک برج ایفل را بفروشد یاد شده است
منبع: مجله ی همشهری
اتفاقات عجیب، بامزه و یا خطرناکی را که در خیابان‌ها رخ داده‌اند را به روایت تصویر ببینید.
 تصاویری که می‌بینید مربوط به اتفاقات خنده‌دار و یا خطرناکی هستند که در خیابان‌های شلوغ و خطرناک کشور چین رخ داده‌اند و در آن‌ها از خانواده ۷ نفره‌ای که روی یک موتورسیکلت نشسته‌اند تا ۵ هزار اردکی را که وسط خیابان هستند، می‌بینید.

اتفاقات عجیبی که در خیابان افتادند به روایت تصویر
اتفاقات عجیبی که در خیابان افتادند به روایت تصویر
اتفاقات عجیبی که در خیابان افتادند به روایت تصویر
اتفاقات عجیبی که در خیابان افتادند به روایت تصویر
اتفاقات عجیبی که در خیابان افتادند به روایت تصویر
اتفاقات عجیبی که در خیابان افتادند به روایت تصویر
اتفاقات عجیبی که در خیابان افتادند به روایت تصویر
اتفاقات عجیبی که در خیابان افتادند به روایت تصویر
اتفاقات عجیبی که در خیابان افتادند به روایت تصویر
اتفاقات عجیبی که در خیابان افتادند به روایت تصویر
اتفاقات عجیبی که در خیابان افتادند به روایت تصویر
اتفاقات عجیبی که در خیابان افتادند به روایت تصویر
اتفاقات عجیبی که در خیابان افتادند به روایت تصویر
اتفاقات عجیبی که در خیابان افتادند به روایت تصویر
اتفاقات عجیبی که در خیابان افتادند به روایت تصویر
اتفاقات عجیبی که در خیابان افتادند به روایت تصویر
اتفاقات عجیبی که در خیابان افتادند به روایت تصویر
اتفاقات عجیبی که در خیابان افتادند به روایت تصویر
اتفاقات عجیبی که در خیابان افتادند به روایت تصویر
اتفاقات عجیبی که در خیابان افتادند به روایت تصویر
گفتنی است؛ با بررسی‌هایی که سازمان سلامت جهانی در چین انجام داده است، گزارش داد که روزانه حدود ۷۰۰ نفر در جاده‌های این کشور جان خود را از دست می‌دهند.
منبع: باشگاه خبرنگاران

دانلود آهنگ جدید عماد طالب زاده انتظار

DOWNLOAD AHANGE ENTEZAR EMAD TALEBZADEH

آیا یوهانا نیز جاسوس بود؟ گرچه این فرضیه غیرمحتمل است، اما نباید فراموش کرد در دنیای نیرنگ و تغییر چهره، هر چیزی ممکن است!
ماجرای باورنکردنی جاسوس بی‌نام

یوهانا فن هارلم سرانجام موفق شد در سال ۱۹۷۷ میلادی پسرش “اِروین” را پیدا کند؛ او ۳۳ سال قبل پسرش را در کودکی گم کرده بود. یوهانا سپس فورا به لندن رفت تا با او ملاقات کند. اتفاقات پس از آن، همانطور که جف مایش می‌نویسد، حاکی از ماجرای باورنکردنیِ نیرنگ و دل‌شکستگی است.

به گزارش بی بی سی انگلیسی، یک خودروی ون حامل چند کارآگاه پلیس در یک صبح سرد شنبه ماه آوریل ۱۹۸۸ میلادی مقابل خانه اروین فن هارلم در شمال لندن پارک شد. یک فروشنده آثار هنری، ۴۴ ساله، به تنهایی در خانه‌ای در محله فرایرن بارنت، خانه‌های آجری مجاور کمربندی شمالی شهر لندن، زندگی می‌کرد.

واحد آپارتمان آن مرد هلندی در “سیلور برچ کلوز” به مرکز تحقیقات دستگاه اطلاعاتی MI5 بریتانیا تبدیل شده بود. گفته می‌شد که فن هارلم – که همسایه‌هایش به او لقب “عجیب‌ و غریب‌” داده بودند – اصلا در کار هنر مشغول به کار نیست و بلکه یک جاسوس خارجی است.

در داخل خانه، فن هارلم گوشش را نزدیک رادیوی داخل آشپزخانه برده بود. او همچنان پیژامه‌اش را به تن داشت ولی موهایش به یک سمت کاملا مرتب ایستاده بود. موج رادیوی او، مانند هر روز صبح، بر روی یک “عدد اسرارآمیز” تنظیم شده بود. از گوشی‌های فن هارلم، صدای زنی شنیده می‌شد که اعدادی را به زبان چکی می‌خواند و بعد از آن صدای کد مورس مربوطش شنیده می‌شد.

ماجرای باورنکردنی جاسوس بی‌نام
رادیوی فن هارلم

یورش به آپارتمان

در سال ۹:۱۵ صبح، کارآگاهان شاخه ویژه‌ی یگان ضد تروریسم پلیس لندن به داخل آپارتمان فن هارلم یورش بردند. فن هارلم سعی کرد آنتن رادیو را جمع کند. صدای رادیو قطع شد. وقتی او می‌خواست یک چاقو را از داخل کشوی کابینت آشپزخانه بیرون آورد، یک افسر پلیس به او حمله کرد و فریاد زد: «کافیِ. دیگه تمام شده! تمام شده!»

بعدها کارآگاه‌ها توانستند یک کتابچه کوچک حاوی کدها را داخل یک قالب صابونِ پنهان شده بین سه پایه نقاشی و چندین تابلو پیدا کنند. همراه آن، مقداری مواد شیمیایی عجیب و چند مجله ماشین بود که مشخص شد حاوی کدهای نوشته شده با جوهر نامرئی است. بازجوها حتی به “هلندی بودن” فن هارلم شک کرده و در نهایت دریافتند که او جاسوس رقیب بریتانیا در دوران جنگ سرد یعنی شوروی است.

اتفاقات عجیب داخل ایستگاه پلیس

فن هارلم، زیر نور شدید چراغ اتاق بازجویی ادعای بی‌گناهی‌اش را مطرح کرد. اما ۱۰ روز بعد همه چیز به شکل عجیبی تغییر یافت: یک زن وارد ایستگاه پلیس شد و ادعا کرد که مادر آن زندانی است. یوهانا فن هارلم (Johanna van Haarlem) یک زن هلندی شصت و خورده‌ای ساله بود که از پشت عینک‌های قطورش به کارآگاه‌ها زل زده بود. او اصرار داشت که پسرش اصلا جاسوس نیست و یک مرد هلندی محترم است – پسری که در سال ۱۹۴۴ میلادی مادرش را گم کرد و او ۱۱ سال بود که از پسرش خبر داشت. کارآگاه‌ها که کاملا گیج و مبهوت شده بودند، اجازه ملاقات یوهانا به پسرش را صادر کردند.

یوهانا گفت: «به من بگو. من تمام این ماجراهای عجیب را می‌خواهم بشنوم. تو که واقعا جاسوس نیستی، هستی؟»

فن هارلم در جواب به آن زن گفت: «یک ضرب‌المثلی هست که می‌گوید “تا نباشد چیزکی، مردم نگویند چیزها.” اما خب این بار صحت ندارد. خیلی حرف و شایعه پشت سرم است، اما واقعیت ندارند. من هیچ کاری نکردم که بخواهد به نحوی به انگلستان ضربه بزند.»

یوهانا با خیالی آسوده در جواب گفت: «اما چرا؟ چرا همه این اتفاقات رخ داده؟»

فن هارلم پاسخ داد: «از من نپرس. از آن‌ها بپرس.»

نتیجه آزمایش DNA

سپس فن هارلم متوجه یک نقطه کوچک قرمز رنگ بر روی ساعد یوهانا شد. نتیجه آزمایش DNA انجام شده توسط آزمایشگاه وزارت کشور بریتانیا با ضریب بالا نشان داده بود که آن‌ها هیچ رابطه خویشاوندی با هم ندارند. یوهانا فن هارلم با شنیدن این خبر به شدت گریه کرد.

ماجرای باورنکردنی جاسوس بی‌نام
یوهانا فن هارلم هنگام اولین دیدار اروین در لندن ۵۲ ساله بود

روی املوت، دادستان دادگاه اولد بیلی (دادگاه کیفری مرکزی انگلستان و ولز) در ۶ فوریه سال ۱۹۸۹ میلادی به هیئت ژوری گفت که مدافع اسناد هویتی پسر یوهانا را سرقت کرده است. وی گفت: «شاید فکر کرده باشید که او همه چیز را می‌دانستند، در حق یوهانا ظلم شده بود.»

این محاکمه رسانه‌ای شد. دیلی اکسپرس آن زمان در مورد فن هارلم نوشت: «جاسوس کلاسیکی که در جهان نامه‌های مرده و پیام‌های کدگذاری شده زندگی می‌کرد.» همچنین چندین زن خارجی زیبا در دادگاه در مورد رابطه‌شان با آن جاسوس حرف زدند. اما بزرگترین قربانی در جایگاه شهود دادگاه ایستاده بود: یوهانا فن هارلم، زن محترم هلندی.

قاضی پرونده در ساعت ۱۱:۴۵ روز ۴ مارس سال ۱۹۸۹ میلادی، اِروین (Erwin) را به جرم جاسوسی به ۱۰ سال حبس محکوم کرد. یکی از افسران ارشد پلیس اسکاتلندیارد لندن به خبرنگاران گفت: «احتمالا او اولین کسی باشد که تحت یک نام مستعار در دادگاه اولد بیلی محاکمه شده باشد.» آن روزنامه نگار نیز در همین مورد نوشت: «جاسوس بی‌نام، رازهایش را همراه خودش به زندان خواهد برد.»

دیدارم با فن هارلم در۲۰۱۶

پس از چندین ماه مذاکره و پی کردن مسیر اشتباه بالاخره توانستم اروین فن هارلم را در یک روز بهاری سال ۲۰۱۶ در پراگ ملاقات کنم. گرچه او در ۲۳ سال گذشته به عنوان یک انسان آزاد زندگی آرامی را پشت سر گذاشته بود، اما او نیز مانند دیگر جاسوس‌ها لام تا کام حرف نمی‌زند. یک روزنامه نگار جنایی کشور چک به نام “جاروسلاو کمِنتا” او را به من معرفی کرد و قرار شد تا ما در رستورانی در نزدیک میدان قدیمی “اولد تاون” شهر پراگ با هم دیداری داشته باشیم. او یک کت پشمی آبی رنگ به تن کرده بود. او پس از وارسی مدارک شناسایی‌ام، با لهجه انگلیسی غلیظ ماجرایش را برایم تعریف کرد.

ماجرای باورنکردنی جاسوس بی‌نام
همه چیز از ۲۳ اوت سال ۱۹۴۴ میلادی شروع شد. نام اصلی‌اش “واکلاو جلینک” (Vaclav Jelinek) بود و در روستای کوچک مودرانی در نزدیکی پراگ به دنیا آمده بود. پدرش یک نانوایی کوچک در آنجا داشت و در آن بیسکوئیت و بستنی می‌فروخت. همه چیز طبق روال پیش می‌رفت تا اینکه سر و کله کمونیست‌ها پیدا شد. جلینک جوان برای خدمت اجباری نام‌نویسی کرد و همزمان با شدت گرفتن جنگ سرد به مقامی در وزارت امور داخلی چکسلواکی نائل آمد. او آرزوی شجاعت و شکوه نظامیان را در سر پرورانده بود اما در نهایت چیزی که به آن رسیده بود با رویایش تضاد داشت: شیفت‌های خسته کننده و کار طاقت فرسا.

او چگونه جاسوس شد؟

یک روز برفی که قرار بود او در یک ایستگاه بازرسی پست دهد، مشغول خواندن واژگان آلمانی شد و مافوق‌هایش مچش را گرفتند. آن‌ها جلینک جوان را به دفتر طبقه بالا بردند و او منتظر تنبیه نظامی معمول بود. اما در عوض او به دو مامور “استاتنی بِزپکنوست” (StB) – پلیس سرویس مخفی چکسلواکی – معرفی شد. StB یک دستگاه اطلاعاتی جاسوسی مخفی بود که مستقیما به شوروی‌ها گزارش می‌داد.

ماموران StB پرونده واکلاو جلینک را بررسی کرده بودند و متوجه شده بودند که او یک مامور متمرد، زن پرست و بسیار باهوش است که به خشونت، میهن پرستی و ریسک کردن علاقه بسیاری دارد. در حقیقت، او همه پیش‌نیازهای جاسوسی را یکجا داشت. جلینک پس از گذراندن دوره آموزشی آماده اعزام به کشورهای غربی برای جاسوسی بود.

او چگونه اروین فن هارلم شد؟

سرویس مخفی StB پرونده‌های افراد گم شده را جستجو کردند تا یک هویت جدید برای جلینک بیابند: یک پسربچه هلندی که در پایان جنگ جهانی دوم در پرورشگاه هولسوویس پراگ گم شده بود. آن پسر تنها یک روز پیش از جلینک به دنیا آمده بود.

آن‌ها به جلینک جوان گفتند: «دیگر نام تو اروین فن هارلم است.»

ماجرای باورنکردنی جاسوس بی‌نام
پاسپورت هلندی فن هارلم

اروین (واکلاو) برای یک پاسپورت هلندی ثبت نام کرد و سپس در ژوئن ۱۹۷۵ با قطار به لندن رفت. لندن برای پسری اهل پراگ مانند شهری بسیار بزرگ مملو از ترافیک، مد و خطر بود. او در رستوران طبقه بیست و چهارمیِ “روف” (سقف) در هتل هلیتونِ خیابان پارک لین لندن مشغول به کار شد و امیدوار بود که بتواند بر اشراف زادگانِ کاخ باکینگهام در نزدیکی هتل جاسوسی کند.

او شب‌ها از طریق رادیو مشغول ارسال و دریافت پیام‌های کدگذاری شده با کشورش می‌شد. اروین به یاد دارد که یکی از نخستین ایده‌هایش کارگذاری میکروفون بر روی اسباب کاخ ملکه بریتانیا بود که البته روسای اروین همان موقع گفتند که این کار به لحاظ تکنیکی ناشدنی است.

ماجرای باورنکردنی جاسوس بی‌نام
هتل هیلتون در خیابان پارک لین لندن

جاسوسی مخفیانه او به شکلی عادی تا اواخر سال ۱۹۷۷ میلادی ادامه یافت تا اینکه او یک پیام از پراگ دریافت کرد: «مادرت به کمک صلیب سرخ در پراگ به دنبال تو است. اگر صلیب سرخ تو را پیدا کرد، باید یک قرار گذاشت.»

او مرتب این پیام را خواند. فن هارلم در اکتبر همان سال، یک نامه دست نوشته شده از یوهانا فن هارلم دریافت کرد. سفارت هلند آدرس خانه اروین را به او داده بود. یوهانا در نامه‌اش نوشته بود که به شدت از این اتفاق خرسند است. این جاسوس، مطابق پیام، در نوامبر یک نامه به یوهانا نوشت و چند عکس به همراهش ارسال کرد. اروین یک نامه صمیمانه به یوهانا نوشت و از او خواست به لندن بیاید؛ یوهانا نیز لحظه‌‎ای درنگ نکرد. وی نامه را اینگونه آغاز کرده بود: «مادر عزیزم.»

اولین دیدار یوهانا و اروین

یوهانا در یک ژانویه سال ۱۹۷۸ میلادی در هتل “وست لاندن” زود از خواب پا شد. معده‌اش از شدت درد عصبی امانش را بریده بود. او از هتل خارج و وارد خیابان شد؛ خیابان پر از زباله‌های شب سال نو بود. برنامه‌ی او همین بود که زود راه بیفتد و آدرس پسرش را بررسی کند. اما در سوی دیگر خیابان، مردی جوان با چهره آشنا رد شد.

جاسوس پرسید: «آیا شما خانم فن هارلم هستید؟»

او جواب داد: «بله خودم هستم.»

«سلام مادر. من پسرت هستم.»

آن‌ها در وسط خیابان یکدیگر را به آغوش کشیدند. یوهانا یک گام عقب رفت تا چهره پسرش را بهتر ببیند. اشک از چشمان او جاری شده بود. سپس یوهانا گفت: «موهای پدرت این اندازه مشکی نبود.» او بعد در مورد این گفت که قدش کوتاه‌تر از پدرش است.

پس از ورود به آپارتمان اروین، یوهانا ماجرای زندگی‌اش را تعریف کرد. اروین یک نوشیدنی یخ زده را از یخچال درآورد و به زحمت توانست یک لیوان برای او بریزد.

آخرین بوسه مادر بر فرزند

یوهانا گفت که در لاهه هلند بزرگ شده و در ۱۸ سالگی (در نوامبر سال ۱۹۴۳ میلادی) در یک قطار با پدر اروین آشنا شده است: گرگور کولیگ، ۲۳ ساله، یک نازی لهستانی بود با چشمانی آبی رنگ؛ خوش قیافه. او توضیح داد که گرگور چهار هفته پس از آشنایی در یک مهمانی به او تجاوز کرد.

ماجرای باورنکردنی جاسوس بی‌نام
یوهانا در کنار گرگور کولیگ در جوانی

زمانی که پدر اروین متوجه بارداری یوهانا شد، فریاد کشید: «تو گناهکاری!» وی سپس به یوهانا دستور داد که بچه را به یک شهر دور ببرد و آن را رها کند.

یوهانا با کوهی از غم و غصه در پاییز سال ۱۹۴۴ میلادی با قطار به چکسلواکی رفت. پس از زحمتی اندک برای نجات به عنوان مادری تنها در پراگ وارد پرورشگاه هولسوویس پراگ شد. او با چشمانی اشک بار اروین را برای آخرین بار بوسید و به تنهایی به هلند بازگشت.

پدر یوهانا یک یهودی بود که برای حفاظت از خانواده‌اش به جنبش ناسیونال سوسیالیست هلند پیوسته بود. او تمام اسناد مربوط به فرزند یوهانا را نابود کرد و او را از صحبت در این باره منع کرد. در طول آن سال‌ها، ده‌ها نامه از پرورشگاه پراگ به یوهانا ارسال شد که در آن از او خواسته شده بود پسرش را پس بگیرد. به هیچ یک از این نامه‌ها پاسخی داده نشد. اما یوهانا هر سال در روز تولد پسرش در خفا از او یاد می‌کرد. ولی او حتی قادر نبود نام پسرش را به زبان بیاورد: اروین فن هارلم.

اما حالا او را پیدا کرده است. پس از صرف نوشیدنی، اروین دستان یوهانا را در دستان خودش گرفت و گفت: «باید باور کنی. من پسر تو هستم.»

یوهانا در مدتی کوتاه پس از ملاقات “احساسی” با اروین از او دعوت کرد تا برای دیدار با خانواده فن هارلم به هلند برود. اروین در اوایل سال ۱۹۷۸ میلادی به خانه آن‌ها در هلند رفت و به نوبت با همه دست داد. اعضای خانواده یوهانا مانند یک نمونه آزمایشگاهی به دقت اروین را وارسی کردند. خواهرزاده یوهانا پس از وارسی کامل اروین گفت: «آیا یوهانا می‌داند؟ او هم همان پاهای خوب خاندان فن هارلم را دارد.»

ماجرای باورنکردنی جاسوس بی‌نام
یوهانا و خانواده‌اش در کنار اروین

بازگشت به لندن

پس از بازگشت به لندن، داشتن یک مادر هلندی و یهودی برای اروین تنها موجب تقویت پوشش مخفی او می‌شد. آن جاسوس به من گفت که کار اصلی‌اش جمع‌آوری اطلاعات در مورد رفوسنیک‌ها بود: یهودیان شوروی که علیرغم پافشاری برای مهاجرت، این اجازه به آن‌ها داده نشده بود. (رفوسنیک‌ها در جریان مذاکرات جنگ سرد به یک اهرم فشار سیاسی تبدیل شده بودند.) اروین حتی برای جمع‌آوری اطلاعات در مورد زنجیره‌های زیرآبی سونار (سامانه هشدار دهنده حرکت زیردریایی‌های شوروی به ناتو) پاداش دریافت کرده بود.

کیم سنگوپتا، روزنامه نگار وزارت دفاع بریتانیا، بعدها از فن هارلم به عنوان “یک مامور نفوذی بسیار موفق” یاد کرد که در طول آن سال‌ها از پایگاه زیردریایی پولاریس بریتانیا و چندین تاسیسات نظامی حساس بریتانیا دیدن کرده بود.

اروین فن هارلم به خاطر این اقدامات جسورانه بعدها در یک مهمانی خصوصی در پراگ از مقامات شوروی مدال دریافت کرد. یوهانا نیز در گفتگویی با ایستگاه رادیویی یوهانا گفت: «او زیاد جابجا می‌شد. اولین بار در یک واحد آپارتمانی کوچک با او ملاقات داشتم اما بعدها به جاهای بزرگ‌تر و زیباتر نقل مکان می‌کرد. اصلا نمی‌دانستم چرا این اندازه جابجا می‌شود. او در کارش مرتب بهتر و بهتر می‌شد. این را می‌شد از روی لباس‌ها، کفش‌ها و خانه‌هایش حدس زد که دارد در جهت درستی حرکت می‌کند.»

اروین انواع و اقسام هدایا را به یوهانا می‌داد: از گلدان و حلقه یاقوت و طلا گرفته تا سکه طلا. اما قلبا او داشت رابطه‌اش با مادر “تقلبی” خودش را تقویت می‌کرد. در ذهنش، یوهانا یک نازی، فاشیست و همکار سربازان خارجی بود. او حتی از سفر به هلند تعریف می‌کند که برای حفظ ظاهر و معرفی دوست جدیدش به یوهانا انجام شده بود.

ماجرای باورنکردنی جاسوس بی‌نام

داخل یک رستوران هلندی موسیقی فولک پخش شد و محلی‌ها شروع به رقصیدن کردند. یوهانا نیز با آن‌ها همراه شد. یک مرد محلی با یوهانا شروع به رقصیدن کرد و به ناگهان، او در نزد اروین جاسوس به چشم یک دختر جوان آمد که مشغول رقصیدن با سربازان نازی است.

پیشنهاد زندگی مشترک با اروین

خشم او را فرا گرفت. اروین با خود گفت: «او دوباره همان کار را تکرار می‌کند. هیچوقت تغییر نمی‌کند. حتی در ۶۰ سالگی!» یکی از مردان یوهانا را نزدیک به خود نگه داشت و چشمک معناداری به یکی از دوستانش زد. فن هارلم دیگر داشت از کوره در می‌رفت!

چند وقت بعد، وقتی اروین به لندن برگشته بود، گوشی تلفن خانه زنگ خورد تا سکوت حاکم در خانه شکسته شود. او از تختخوابش بلند شد و ساعت را نگاه کرد: ۰۳:۰۰ بامداد.

یوهانا با صدایی لرزان گفت: «پسر عزیزم. نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. باید صدایت را می‌شنیدم. قرار است خانه‌ام را در اینجا بفروشم و به لندن بیایم تا با هم زندگی کنیم.»

اروین که حدس می‌زد مادرش هوشیار نیست، پاسخ داد: «کاملا درکت می‌کنم که چرا ناراحتی. قطعا اگر با هم زندگی کنیم خیلی خوب می‌شود، زیرا روزگار در گذشته مانع این کار شده بود. می‌دونی؟ بهتر نیست که الان برویم بخوابیم و در طول شب به آن فکر کنیم؟ فردا با تو تماس می‌گیرم.»

او گوشی تلفن را محکم گذاشت اما دیگر نتوانست چشم روی هم بگذارد. او به شدت نگران رفتار مادرش شده بود. او واقعا نمی‌توانست مسئولیت یوهانا را بر عهده بگیرد. زندگی مخفی‌اش به او وابسته بود، اما کار چندانی از دستش برنمی‌آمد.»

ماجرای باورنکردنی جاسوس بی‌نام

یک اسلاو معمولی هستی!

این مادر و فرزند در ملاقات بعدی مشغول رانندگی در گولدرز گرین (ناحیه‌ای در شمال لندن) بودند که فن هارلم به یک خودروی در حال عبور دیگر راه نداد و او مجبور شد به شدت پا را بر روی ترمز بگذارد تا تصادف نشود.

اروین دستش را تکان داد و با اشتیاق گفت: «ببخشید دوست عزیز!»

یوهانا بلند گفت: «چرا معذرت خواهی می‌کنی؟ تو خیلی حرف‌گوش‌کنی، خیلی نرمی! یک اسلاوِ (اهالی کشورهای بلوک شرق) معمولی هستی!»

فن هارلم شوکه شده بود و گفت: «حق تقدم با او بود!»

یوهانا داد کشید: «حق تقدم! حق تقدم!»

جاسوس عصبانی شد و محکم فرمان را گرفت. سپس با خود اندیشید: «با سودش عوضش را خواهی داد.» اما او هرگز فرصت چنین کاری را نداشت.

در یک عصر پاییزی در سال ۱۹۸۶ میلادی، فن هارلم متوجه ویراژ دادن دو خودرو پشت سرش شد. او در دوره آمورشی این موارد را یاد گرفته بود.

سپس با خودش فکر کرد: «احتمالا دنبال کسی هستند.» سپس دو زاری‌اش افتاد و به خودش گفت: «دنبال تو هستند احمق!»

او از یک گارسون ناچیز به دستیار مدیر خرید رستوران هیلتون رسیده بود اما از کارش استعفا داده بود. فن هارلم خودش را به عنوان یک هنرمند و فروشنده آثار هنری جا زده بود و کرایه آپارتمان ساده‌اش در محله فرایِرن بارنت را پرداخت می‌کرد.

ماجرای باورنکردنی جاسوس بی‌نام
محله فرایرن بارنت لندن

اتفاقات عجیب محل!

این فکر که ممکن است یک جاسوس در آن آپارتمان زندگی کند، به ذهن کسی خطور نمی‌کرد اما دیری نپایید که اتفاقاتی عجیب در آنجا رخ داد: تکنسینی که برای “تعمیر” تلفن خانه اروین آمده بود؛ پستچی جدید محل و شیشه‌شوهایی که نه هر هفته بلکه هر روز به آنجا می‌رفتند.

البته فن هارلم تنها کسی نبود که متوجه اتفاقات عجیب محله شده بود. خانم سینت، ۶۱ ساله، که برای طرح “دیده‌بانی در شب محله” با دیگران هماهنگی می‌کرد، گفت در نوامبر ۱۹۸۷ میلادی با پلیس تماس گرفت تا صداهای عجیب و “کد مورسی” را گزارش کند که هر شب ساعت ۲۱:۲۰ روی سیگنال‌های تلویزیون خانه‌اش پارازیت می‌انداخت.

مدتی کوتاه پس از آن، در آوریل ۱۹۸۸ میلادی، سر و کله آن ون مقابل آپارتمان فن هارلم پیدا شد.

یوهانا پس از به زندان افتادن اروین
یوهانا فن هارلم از طریق رادیو BBC این خبر را شنید. بازجویان به خانه یوهانا رفتند و از او خواستند تا در دادگاه علیه اروین شهادت دهد.

یوهانا گفت: «وقتی که موفق شدیم رو در رو همدیگر را ملاقات کنیم، حس می‌کردم ضربه بدی به من وارد شده؛ هیچ نشانه افسوسی در او نمی‌دیدم. هیچ چیز… او با سردی به من نگاه می‌کرد و طوری نگاه من می‌کرد که انگار دیگر پایان راه فرا رسیده است.»

یوهانا هنوز تلاش می‌کرد این ماجرا را انکار کند و با محبت مادر به پسر به قضیه نگاه کند. فن هارلم نیز به زندان پارخورست در جزیره وایت فرستاده شد. پنج سال بعد، در پایان جنگ سرد و پس یک اعتصاب غذا، او از زندان آزاد شد تا به جمهوری چک فرستاده شود.

ماجرای باورنکردنی جاسوس بی‌نام

یک بار از فن هارلم پرسیدم که آیا هیچ احساسی به یوهانا داشتی؟

او جواب داد: «هیچ حس ترحمی نداشتم. او همیشه بر من غالب بود و من باید خودم را به او می‌رساندم.» فن هارلم سپس چند رابطه واقعی مادر و پسر را توصیف می‌کند.

وی سپس می‌گوید که در ۵ سالی که در زندان بود، یک مورد این پرونده به شدت ذهنش را درگیر کرده بود: در مورد اظهاراتی که یوهانا نسبت به نحوه پیدا کردن او گفته بود. اروین به من گفت: «یوهانا بدون اینکه مورد پرسش قرار بگیرد، حرف‌های خودش را زد. گفت که با قصد و نیت خودش به دنبال من آمده است.»

“به قصد خودش.” اروین با خود فکر کرد که این حرف چقدر خنده‌دار است.

آیا یوهانا نیز جاسوس بود؟

آیا یوهانا صرفا از روی غریزه مادرانه خود بوده که چند ماه پس از درخواست پاسپورت هلندی اروین به دنبال پسرش رفته است؟ او با چه انگیزه دیگری می‌توانسته به سراغ پسرش برود؟ و چرا؟ هرگز پاسخ این سوالات را نخواهیم دانست زیرا یوهانا فن هارلم در سال ۲۰۰۴ از دنیا رفت. البته جاسوس روایت خودش از ماجرا را دارد.

او می‌گوید: «ما فکر می‌کنیم که او تحت هدایت MI5 بریتانیا یا سرویس امنیتی هلند بوده است.»

آیا یوهانا نیز خودش یک جاسوس بود؟ گرچه این فرضیه غیرمحتمل به نظر می‌رسد، اما نباید فراموش کرد که در دنیای نیرنگ و تغییر چهره، هر چیزی ممکن است!
منبع:فرادید

چهل سال پیش در چنین روزهایی امریکا و متحدانش پس از ۱۶ سال جنگ ویرانگر آماده می‌شدند تا با ترک ویتنام طولانی‌ترین جنگ قرن را با شکست به پایان برسانند.

جنگ ویتنام از دسامبر ۱۹۵۶ میلادی تا۳۰ آوریل۱۹۷۵ میلادی در دوران جنگ سرد بین نیروهای ویتنام امریکا و دیگر متحدانش درگرفت که در این جنگ آمریکا خسارات جبران ناپذیری به خود و مردم ویتنام وارد کرد.
زنانی که ویتنام را برای آمریکا جهنم کردند
زنانی که ویتنام را برای آمریکا جهنم کردند
زنانی که ویتنام را برای آمریکا جهنم کردند
زنانی که ویتنام را برای آمریکا جهنم کردند
زنانی که ویتنام را برای آمریکا جهنم کردند
زنانی که ویتنام را برای آمریکا جهنم کردند
زنانی که ویتنام را برای آمریکا جهنم کردند
زنانی که ویتنام را برای آمریکا جهنم کردند
زنانی که ویتنام را برای آمریکا جهنم کردند
زنانی که ویتنام را برای آمریکا جهنم کردند

دانلود آهنگ جدید امین و امید بنام قسم

DOWNLOAD AHANGE GHASAM AMIN & OMID

ژاپنی ها برای اختراعات بسیار خوب، محصولات باکیفیت و داشتن فرهنگی غنی شهرت دارند. اما این مردم سخت کوش و همیشه فعال، گاهی دست به اختراع هایی می زنند که بیشتر خنده دار هستند تا کاربردی و کمتر کسی حاضر است از محصولات چنین ایده هایی استفاده نماید.
 به طور مثال، کدام مردی حاضر است یک چتر را به عنوان کراوات دور یقه لباس خود ببندد؟ یا کدام خانمی برای پیشگیری از خیس شدن کفش های خود راضی می شود که روی آن ها چترهای مینیاتوری نصب نماید؟ این ها دو نمونه ساده از اختراعات خنده دار ژاپنی ها بودند که نام بردیم. برای دیدن گزینه های دیگر از شما دعوت می کنیم تا تصاویر زیر را مشاهده کنید.

اختراعات عجیب ژاپنی ها که باور نمی کنید واقعی باشند
عینکی با منفذ و قیف های مخصوص برای چکاندن قطره در چشم.

اختراعات عجیب ژاپنی ها که باور نمی کنید واقعی باشند
فندکی که با انرژی خورشید کار می کند.

اختراعات عجیب ژاپنی ها که باور نمی کنید واقعی باشند
چاقوی سوئیسی برای باغبانی

اختراعات عجیب ژاپنی ها که باور نمی کنید واقعی باشند
استیک کره که شبیه چسب کاغذ طراحی شده تا راحت تر بتوان کره را روی سطح نان مالید.

اختراعات عجیب ژاپنی ها که باور نمی کنید واقعی باشند
چاپ استیک به همراه پنکه برای خنک کردن غذا

اختراعات عجیب ژاپنی ها که باور نمی کنید واقعی باشند
مسواک انگشتی

اختراعات عجیب ژاپنی ها که باور نمی کنید واقعی باشند
دمپائی مخصوص کشتن سوسک

اختراعات عجیب ژاپنی ها که باور نمی کنید واقعی باشند
چتر برعکس با مخزن همراه برای جمع آوری آب باران و تصفیه همزمان آن تا قابل نوشیدن شود.

اختراعات عجیب ژاپنی ها که باور نمی کنید واقعی باشند
وسیله ای برای دیدن فضای داخلی گوش

اختراعات عجیب ژاپنی ها که باور نمی کنید واقعی باشند
دمپایی مجهز به جارو و خاک انداز

اختراعات عجیب ژاپنی ها که باور نمی کنید واقعی باشند
ژاکت مخصوص صفحه نمایش برای حفظ حریم خصوصی

اختراعات عجیب ژاپنی ها که باور نمی کنید واقعی باشند
کراواتی که نقش کیف پول را ایفا می کند

اختراعات عجیب ژاپنی ها که باور نمی کنید واقعی باشند
چتری که کراوات نیز می شود.

اختراعات عجیب ژاپنی ها که باور نمی کنید واقعی باشند
عینک مخصوص پوست کردن و خرد کردن پیاز که مانع از سرازیر شدن اشک ها می شود.

اختراعات عجیب ژاپنی ها که باور نمی کنید واقعی باشند
کلاه گیس مخصوص محل کار

منبع:روزیاتو

از زمان فرانکشتاین مری شلی، داستان‌های دانشمندان دیوانه به بخشی از تخیل جمعی همه ما بدل شده‌اند. بله، باوجودی که علم قدرت بهبود زندگی و درمان بیماری‌ها را دارد، ولی گاهی می‌تواند به هیولایی برای شکنجه، قتل و شستشوی مغزی ما تبدیل شود. در ادامه برخی از عجیب‌ترین آزمایش‌های علمی تاریخ را می‌خوانید.

حالت‌های چهره و سر بریدن موش

در سال ۱۹۲۴، کارنی لندیس محققی از دانشکده روانشناسی دانشگاه مینه‌سوتا، آزمایشی برای مطالعه تأثیر احساسات روی حالت‌های صورت طراحی کرد. به‌عنوان مثال، حالت‌های چهره‌ای وجود دارد که فرد برای انتقال پیام تعجب و یا نشان دادن انزجار از آن استفاده می‌کند.

بسیاری از شرکت‌کنندگان مطالعه لندیس را دانشجویان دانشگاه تشکیل می‌دادند. او آن‌ها را به آزمایشگاهش برد و خطوطی روی صورتشان کشید تا به راحتی بتواند حرکات عضلات صورتشان را ببیند. لندیس آزمون‌های محرک مختلفی را طراحی کرد که واکنش روانی قوی داشته باشند و در این حالت‌ها از داوطلبان عکس می‌گرفت. او آن‌ها را مجبور کرد آمونیاک استنشاق کنند، به‌ عکس‌های مستهجن نگاه کنند و دست خود را در سطلی که پر ز قورباغه‌های لزج بود فرو ببرند. اما نقطه اوج این آزمایش، جایی بود که از شرکت‌کنندگان می‌خواست سر یک موش سفید را قطع کنند.

اکثر این افراد در ابتدا درخواست او را رد کردند، اما در نهایت دو سوم آن‌ها چنین کاری انجام دادند. لندیس در گزارشش نوشت، بیشتر این شرکت‌کنندگان کار را کاملا ناشیانه انجام دادند: “عجله کردن معمولا باعث می‌شد کار سر بریدن بسیار ناشیانه و طولانی شود.” برای یک سومی که از این کار سر باز زدند، لندیس خودش چاقو را دست گرفت و سر موش را برید.

عجیب‌ترین آزمایش‌های علمی تاریخ (2)

آزمایش لندیس نمایشی خیره‌کننده از تمایل افراد به اطاعت از خواسته‌های آزمایشگران بدون اهمیت به عجیب بودن این خواسته‌ها بود. این آزمایش نتایج سری آزمایش‌های میلگرام را تقریبا چهل سال قبل پیش‌بینی کرده بود. لندیس هرگز متوجه نشد، فرمان‌برداری شرکت‌کنندگان آزمایشش جالب‌تر از حالت‌های چهره‌شان بوده است. درواقع، او تمرکز خود را روی هدف اولیه تحقیق گذاشته بود. ولی با این وجود هرگز قادر به هماهنگ کردن احساسات و حالت‌های چهره نشد. در واقع مردم از طیف گسترده‌ای از حالت‌های چهره برای بیان احساساتی مشابهی (حتی احساس انزجار از سر بریدن موش) بهره می‌بردند.


پزشک استفراغ خور

استابین فیرث پزشکی بود که در اوایل قرن نوزدهم در فیلادلفیا زندگی می‌کرد. او مشاهده کرد، بیماری تب زرد در تابستان اوج می‌گیرد اما در طول زمستان ناپدید می‌شود. به این ترتیب فیرث نتیجه گرفت، برخلاف نظر عموم این بیماری واگیردار نیست. او این فرضیه را مطرح که تب زرد بر اثر عوامل دیگری همچون گرما، مواد غذایی و سروصدا ایجاد می‌شود.

اما یک فرضیه بدون اثبات چه اهمیتی دارد؟ فیرث برای اثبات فرضیه خود، چندین آزمایش را روی خودش انجام داد تا ثابت کند، هر چقدر در معرض ثبت زرد قرار بگیرد؛ بازهم به این بیماری مبتلا نمی‌شود. او با چاقو زخم‌های کوچکی روی دستش درست کرد و روی زخم‌های باز استفراغ سیاهی ریخت که از یک بیمار مبتلا به تب زرد گرفته بود. اما بیمار نشد.

عجیب‌ترین آزمایش‌های علمی تاریخ (2)

او سپس مقداری از این استفراغ را روی چشمانش مالید. مقداری از این استفراغ را در کتری گذاشت و از بخارش استنشاق کرد. فیرث حتی کمی از استفراغ را خورد. بالاخره فیرث یک لیوان کامل استفراغ سیاه رقیق را نوشید، اما بازهم بیمار نشد. فیرث در ادامه آزمایش‌هایش، انواع مایعات آلوده از جمله، خون، بزاق، عرق و ادرار بیماران را به خودش مالید. او از همیشه سالم‌تر بود. به نظر می‌رسید، فرضیه‌اش را به اثبات رسانده بود. متأسفانه او اشتباه می‌کرد. تب زرد واقعا واگیردار بود، اما مستقیما از راه خون معمولا توسط یک پشه سرایت می‌کرد. ولی با همه کارهایی که فیرث انجام داد، واقعا اینکه هنوز زنده بود، خودش دست کمی از معجزه نداشت!


مزایای شستشوی مغزی

دکتر ایون کامرون باور داشت، درمانی برای اسکیزوفرنی پیدا کرده است. فرضیه او این بود که می‌توان مغز را دوباره برنامه‌ریزی کرد تا به نحوی سالم فکر کند، در واقع او می‌خواست الگوهای فکری جدید را به ذهن تحمیل کند. روش او این بود که بیماران با هدفون‌هایی به پیام‌های صوتی گوش می‌دادند که گاهی تا چند روز و حتی چند هفته ادامه داشت. رسانه‌ها از این روش به عنوان مزایای شستشوی مغزی یاد کردند.

در طول دهه‌های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ صدها بیمار کامرون در کلینیک آلن مونترال به سوژه‌های او تبدیل شدند. مهم نبود این بیماران در واقع به اسکیزوفرنی مبتلا باشند. برخی از بیماران سر از آزمایشی در آوردند که در آن به آن‌ها داروهای باربیتورات (نوعی مسکن آرامش‌بخش) داده می‌شد و مجبور بودند روزها در تخت بماندند و به پیام‌های صوتی گوش دهند که عبارت‌های خسته‌کننده‌ای مانند “مردم دوستت دارند و به تو نیاز دارند. به خودت اطمینان داشته باش.” را مرتبا تکرار می‌کرد.

کامرون  یک بار برای آزمایش این روش، بیماران را به وسیله دارو خواباند و وادارشان کرد به پیام صوتی: “وقتی که یک تکه کاغذ می‌بینید، آن را بر می‌دارید.” گوش دهند. سپس آن‌ها را به یک باشگاه ورزشی برد و در کف سالن ورزشی خواباند که یک تکه کاغذ روی آن بود. او با خوشحالی گزارش کرد که بسیاری از آن‌ها خودشان به‌طرف کاغذ می‌رفتند.

عجیب‌ترین آزمایش‌های علمی تاریخ (2)

وقتی سیا از تحقیقات کامرون با خبر شد، به آن علاقه‌مند شد و مخفیانه بودجه‌ای را در اختیار او قرار داد. اما سرانجام این سازمان هم نتیجه گرفت که روش کامرون با شکست مواجه شده است. بنابراین بودجه او قطع شد و خود کامرون هم اعتراف کرد که آزمایش‌های او: “سفر ده ساله‌ای در مسیری اشتباه بوده‌اند.” در اواخر دهه ۱۹۷۰، گروهی از بیماران سابق کامرون برای حمایت از او، بر علیه سازمان سیا شکایت کردند و با توافقی که خارج در دادگاه حاصل شد، مقدار نامعلومی پول از این سازمان به عنوان غرامت دریافت کردند.


پیوند سر میمون

وقتی ولادیمیر دیموخوف در سال ۱۹۵۴، از سگ دو سر خود رونمایی کرد، این ایده او الهام‌بخش نوع جدیدی از رقابت‌های جراحی بین دو ابرقدرت جهان شد. دولت ایالات‌متحده آمریکا برای اینکه ثابت کند بهترین جراحان جهان را در اختیار دارد، بودجه‌ای را در اختیار رابرت وایت قرار داد. وایت در آن زمان در مرکز تحقیقات مغز  کلیولند، اوهایو، مجموعه جراحی‌های آزمایشی را شروع کرده بود که در نهایت به اولین پیوند سر میمون منجر شد.

عجیب‌ترین آزمایش‌های علمی تاریخ (2)

این پیوند سر در ۱۴ مارس ۱۹۷۰ انجام شد. وایت و دستیارانش ساعت‌ها وقت صرف انجام عمل جراحی دقیقی کردند که در آن سر یک میمون از بدنش جدا می‌شد و به بدنی جدید پیوند زده می‌شد. وقتی میمون به هوش آمد و متوجه شد، بدن او با بدنی دیگر جایگزین شده، با عصبانیت به وایت نگاه می‌کرد و دندان غره می‌کرد. میمون تنها یک روز و نیم بعد به دلیل عوارض ناشی از عمل جراحی مُرد. اما با وجود سرنوشت غم‌انگیز میمون، اوضاع حتی می‌توانست از این هم بدتر باشد. وایت در گزارش‌های خود نوشته بود که از لحاظ جراحی راحت‌تر بود که سر میمون را از عقب پیوند می‌زد!

وایت تصور می‌کرد، باید مثل یک قهرمان با او رفتار شود، اما در عوض عموم مردم از کاری که او کرده بود وحشت کرده بودند. بااین‌وجود، وایت برنامه دیگری برای پیوند سر انسان ترتیب داد. او داوطلبی هم به نام کریگ وتویتز پیدا کرد که به فلج کامل اندام مبتلا بود، اما تا به امروز هیچ پیوند سری انجام نشده است.


کنترل از راه دور گاو

خوزه دلگادو محقق دانشگاه ییل زیر آفتاب داغ در میدان گاوبازی کوردوبای اسپانیا ایستاده بود. در میدان مسابقه به جز او یک گاو نر خشمگین هم بود که تازه متوجه او شده بود و داشت با سرعت به سویش می‌دوید. دلگادو ظاهر بی‌دفاع بود اما وقتی گاو نر به چند قدمی دلگادو رسید، او دکمه‌ای از کنترل راه دوری که در دست داشت فشار داد، این کنترل از راه دور، سیگنالی را به تراشه‌ای که در مغز گاو نر ایمپلنت شده بود، ارسال کرد. ناگهان همه دیدند که گاو ایستاد، چند بار خرناسه کشید و پای بر زمین کوبید و بعد برگشت رفت.

این تجربه دلگادو در میدان گاوبازی، آزمایش اثبات توانایی دستگاهی به نام «استیموسیور» بود که او برای تغییر رفتار طراحی کرده بود. استیموسیور یک فرستنده‌ی رادیویی بود که جریان‌های الکتریکی را کنترل می‌کرد. دکتر دلگادو متوجه شد که با برانگیختن الکتریکی بخش قشر حرکتی مغز، می‌تواند در قسمت‌های مختلف بدن بیمارانش، حرکات غیرارادی ایجاد کند.

عجیب‌ترین آزمایش‌های علمی تاریخ (2)

آزمایش دلگادو خیلی شبیه داستان‌های علمی تخیلی است، به‌طوری که برخی شاید به سختی باور کنند، این اتفاق به سال ۱۹۶۳ بازمی‌گردد. در طول دهه‌های ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰، تحقیقات زیادی در زمینه تحریک الکتریکی مغز انجام شده بود. این تحقیقات در آن زمان به شایعات تحقیقاتی برای کنترل ذهن و افکار مردم دامن زده بود. اما اخیرا و پس از سپری شدن دوران جنگ سرد، تحقیقات مربوط به تحریک الکتریکی مغز دوباره شکوفا شده‌اند، گزارش‌هایی از انجام چنین آزمایش‌های روی موش، کبوتر و حتی کوسه منتشر شده است.


میمون و کودک

داستان‌های زیادی در مورد کودکانی در دست است که توسط حیوانات بزرگ شده‌اند. در این موارد، اغلب کودکان بیشتر از اینکه انسانی رفتار کنند، حتی بعد از ورود به جامعه انسانی هم رفتاری حیوانی در پیش گرفته‌اند. روانشناسی به نام وینتروپ کلاگ در این مورد به شدت کنجکاو بود. کلاگ می‌گفت، در صورتی که این موقعیت معکوس شود، یعنی اگر یک حیوان به وسیله انسان‌ها بزرگ شود، چه اتفاقی می‌افتد؟ آیا سرانجام مثل یک انسان رفتار می‌کند؟

در سال ۱۹۳۱، کلاگ شامپانزه هفت ماهه ماده‌ای به نام گوا را به خانه خود برد. او و همسرش سعی کردند، با او همچون یک انسان رفتار کنند. درست با او همان رفتاری را داشته باشند که با پسر ده‌ ماهه خود دونالد دارند.

عجیب‌ترین آزمایش‌های علمی تاریخ (2)

دونالد و گوا با هم بازی می‌کردند، باهم غذا می‌خوردند. خانواده کلاگ آزمایش‌های منظمی را روی آن‌ها انجام می‌دادند. در یکی از این آزمایش‌ها، کلاگ کلوچه‌ای را با نخی در وسط اتاق آویخت تا ببیند چقدر طول می‌کشد، این دو به آن برسند.

گوا در چنین آزمون‌هایی از دونالد بهتر عمل می‌کرد، اما ازلحاظ یادگیری زبان ناامید کننده بود. با وجود تلاش‌های منظم کلاگ­ها، گوا قادر به صحبت کردن نبود. به نظر می‌رسید، این باعث می‌شد دونالد هم قادر به یادگیری زبان نباشد. نه ماه پس از شروع آزمایش، مهارت‌های زبانی دونالد خیلی از گوا بهتر نبود. وقتی یک روز دونالد، همان صداهای گوا را در هنگام گرسنگی تقلید کرد، کلاگ‌ها تصمیم گرفتند، به آزمایش پایان دهند. به نظر می‌رسید، دونالد به هم‌بازی‌هایی از جنس خودش نیاز دارد. بنابراین ۲۸ مارس ۱۹۳۲ آن‌ها گوا را به مرکز نگهداری از حیوانات بازگرداندند. او یک سال و نیم بعد بر اثر تب شدید، مُرد.


ناخن‌های من خیلی تلخ‌اند

در تابستان سال ۱۹۴۲، پروفسور لارنس لیشان در تاریکی کلبه یک اردوگاه ایستاده بود، جایی که پسربچه‌ها در آن خواب بودند و با صدای بلندی با خود حرف می‌زد و یک عبارت را مکررا تکرار می‌کرد: “ناخن‌ها من خیلی تلخ‌اند.”

لیشان دیوانه نشده بود، او در حال انجام یک آزمایش یادگیری در خواب بود. همه این پسربچه‌ها که در اردوگاه تابستانی به سر می‌بردند، دارای اختلال مزمن جویدن ناخن بودند و لیشان می‌خواست روشی برای ترک این عادت بد برای آن‌ها پیدا کند. لشان در ابتدا از یک گرامافون برای پخش این پیام استفاده کرده بود. وقتی پسرها خواب بودند، این گرامافون صفحه‌ای را پخش می‌کرد که ۳۰۰ بار یک پیام را تکرار می‌کرد.

عجیب‌ترین آزمایش‌های علمی تاریخ (2)

اما پنج ماه پس از شروع آزمایش، گرامافون خراب شد. لیشان مجبور شد، خودش شب‌ها وسط کلبه بایستد و این پیام را تکرار کند. در پایان تابستان، لیشان ناخن‌های پسرها را بررسی کرد و متوجه شد، ۴۰ درصد از آن‌ها عادت ناخن جویدن را کنار گذاشته‌اند. به نظر می‌رسید، یادگیری در خواب واقعا اثرات مثبتی دارد. اما با این وجود، بعدها محققان دیگری نتایج آزمایش‌های لیشان را به چالش کشیدند. در آزمایشی که در سال ۱۹۵۶ در کالج سانتا مونیکا انجام شد، ویلیام امونس و چارلز سیمون با استفاده از یک دستگاه نوار مغزی از خواب بودن شرکت‌کنندگان آزمایش در هنگام پخش پیام اطمینان حاصل کردند. آن‌ها متوجه شدند، در شرایطی که شرکت‌کنندگان در خواب کامل باشند، اثرات یادگیری در خواب به‌طور کلی محو می‌شود.


القای برق به اجساد

جیووانی آلدینی، برادرزاده لوییجی گالوانی بود. عموی او اساسا مفهوم گالوانیسم (جریان برق در بدن) را کشف کرده بود. او هنگامی‌که جریان‌های الکتریکی را روی پاهای قورباغه آزمایش می‌کرد، متوجه تأثیر آن بر ماهیچه‌های قورباغه شده بود. آلدینی این آزمایشات را روی اجساد انجام می‌داد.

او در مقابل احضار، روی جسد قاتل اعدام ‌شده‌ای به نام جورج فورستر(کسی که همسر و فرزندش را در کانال پدینگتون لندن غرق کرده بود)، آزمایشی را انجام داد. او میله‌ای را در راست ‌روده جسد فرو برد، چیزی که باعث شد، پاهای مرد شروع به لگد زدن کند و شانه‌هایش بلرزند. برق القا شده به‌ صورت جسد باعث به هم فشرده شدن و مرتعش شدن صورت و باز شدن چشم چپش فورستر شد.

عجیب‌ترین آزمایش‌های علمی تاریخ (2)

حتی برخی احضار تصور کردند، فورستر زنده شده است و باید دوباره اعدام شود، او در واقع به حالتی فنری به جلو پرت شده بود. یک نفر از احضار به ‌قدری از دیدن این صحنه وحشت‌ زده شده بود که چند دقیقه بعد سکته کرد.

دانشمندان دیگری هم سعی کرده‌اند، با القای برق اجساد را زنده کنند، اما هیچ‌کدام موفق نشدند. در ابتدا القای برق به امید زنده کردن مرده‌ها انجام می‌شد، اما هیچ‌کدام موفق نشدند، چنین کاری انجام دهند. تصور می‌شود، این نوع آزمایش‌های قرن نوزدهمی، یکی از منابع الهام اصلی مری شلی برای خلق رمان مشهور خود فرانکشتاین در ۱۸۱۶ بوده باشد.


دیدن از درون چشم‌های گربه

در سال ۱۹۹۹، دکتر یانگ دن، استادیار بیولوژی اعصاب از دانشگاه کالیفرنیا، برکلی، دست به آزمایش عجیبی زد. او یک گربه را به وسیله تیوپنتال سدیم بی‌هوش کرد و در یک قالب جراحی قرار داد. او سپس نوارچسب‌هایی را روی سفیدی چشمان گربه گذاشت و وادارش کرد به صفحه‌نمایشی نگاه کند که مرتب صحنه‌هایی از تکان خوردن درختان در باد و مردانی که پیراهن‌های یقه‌اسکی پوشیده بودند نگاه کند.

البته این یک درمان منزجرکننده به سبک فیلم پرتقال کوکی نبود، بلکه در عوض، آزمایش روشی برای نفوذ به مغز موجودی دیگر و دیدن از درون چشم‌های او بود. دن و همکارانش الکترودهایی را در عصب بینایی مغز گربه قرار داده بودند. این الکترودها فعالیت‌های الکتریکی سلول‌های مغزی گربه را اندازه می‌گرفتند و اطلاعات را به کامپیوتر ارسال می‌کردند.

عجیب‌ترین آزمایش‌های علمی تاریخ (2)

کامپیوتر پس از ترجمه این اطلاعات آن‌ها را به صورت تصویر نشان می‌داد. به این ترتیب، وقتی گربه به تصاویر درختان و مردان را تماشا می‌کرد، همان تصاویر تنها با کمی تاری در صفحه‌نمایش کامپیوتر به نمایش درمی‌آمدند. دن ادعا می‌کرد که کیفیت تصاویر در آزمایش‌های آینده با وجود اندازه‌گیری فعالیت‌های سلول‌هایی مغزی بیشتری بهبود می‌یابد.


شوک دادن به توله‌سگ

چارلز شریدان و ریچارد کینگ به داوطلبان آزمایش خود (همه دانشجویان رشته روانشناسی)گفتند که یک توله‌سگ برای آزمونی آموزش ‌دیده که فرق بین نور چشمک‌زن و نور را بفهمد. این توله‌سگ باید دریکی از مکان‌هایی که علائم آن به نمایش درمی‌آید، بایستد. اگر نتواند در محل صحیح بایستد؛ داوطلبان باید، دکمه‌ای را برای شوک دادن به توله‌سگ فشار دهند. میزان برق القا شده با هر بار شوک ۱۵ ولت افزایش می‌یافت، ظاهر این افزایش درد موجب می‌شد، سگ خیلی زودتر مکان صحیح را بفهمد.

اما در واقع، این آزمایش برای یادگیری توله‌سگ طراحی نشده بود. بلکه آزمایشی بود که از سری آزمایش‌های معروف استنلی میلگرام الهام گرفته بود و اطاعت اکثریت مردم را برای شوک دادن به افراد بی‌گناه (در این مورد توله‌سگ بی‌دفاع) نشان می‌داد. در آزمایش‌های میلگرام قربانی (بازیگری) بود که با هر بار شوک ساختگی از درد فریاد می‌زد. حتی برخی منتقدان استدلال می‌کنند، بسیاری از داوطلبان بعدازاینکه متوجه ساختگی بودن شوک‌ها شده‌اند، درخواست‌های محققان را انجام داده‌اند. بنابراین شریدان و کینگ، آزمایش میلگرام را با یک تفاوت انجام دادند، آن‌ها به‌جای استفاده از یک بازیگر، از یک توله‌سگ استفاده کردند که حقیقتا به آن شوک داده می‌شد.

عجیب‌ترین آزمایش‌های علمی تاریخ (2)

توله‌سگ ابتدا پارس می‌کرد، اما هرچه ولتاژ دستگاه شوک بیشتر می‌شد، او هم شروع به بالا و پایین پریدن می‌کرد و در نهایت از درد زوزه می‌کشید. دانشجویان داوطلب وحشت کرده بودند. آن‌ها هول‌زده عقب و جلو می‌رفتند و با دست به سگ اشاره می‌کردند، کجا بایستد. بسیاری در زمان انجام آزمایش گریه کردند. اما اکثریت آن‌ها، ۲۰ نفر از بین ۲۶ نفر حاضر در آزمایش، به فشار دادن دکمه شوک تا حداکثر ولتاژ ادامه دادند.


ضربان قلب هنگام مرگ

در ۳۱ اکتبر سال ۱۹۳۸، جان دیرینگ، آخرین پوک خود را به سیگارش زد و روی صندلی نشست و به نگهبان اجازه داد، نقاب سیاهی روی سر او بگذارد. نگهبانان الکترودهایی را به قفسه سینه او وصل کردند، آن‌ها همچنین سنسورهای الکترونیکی به مچ دست دیرینگ بستند.

دیرینگ در آزمایشی شرکت می‌کرد که در آن ضربان قلب او در زمان اعدام اندازه‌گیری می‌شد. دکتر استفان بسلی، پزشک زندان استدلال می‌کرد، از آنجایی که دیرینگ در هر صورت اعدام می‌شود. علم باید از این اتفاق استفاده لازم را ببرد. شاید از این آزمایش، اطلاعات ارزشمندی در مورد تأثیر ترس بر قلب به دست بیاید.

نوارهای قلب بلافاصله نشان دادند که با وجود ظاهر آرام دیرینگ، قلب او به مانند یک مته دستی، ۱۲۰ بار در دقیقه می‌تپید. کلانتر دستور آتش را صادر کرد و ضربان قلب دیرینگ به ۱۸۰ ضربه در دقیقه افزایش یافت.

عجیب‌ترین آزمایش‌های علمی تاریخ (2)

چهار گلوله سینه زندانی را شکافت و او را روی صندلی به عقب برد. یک گلوله مستقیما به سمت راست قلب او اصابت کرد. قلب او به مدت چهار ثانیه منقبض شد و لحظه‌ای بعد دوباره منقبض شد و سپس ضربان قلبش به‌تدریج کاهش یافت. ۱۵.۴ ثانیه پس از برخورد اولین گلوله به دیرینگ، قلب او ایستاد.

دکتر بسلی روز بعد از دیرینگ ستایش کرد، او به خبرنگاران گفت: “او ظاهر خود را به‌خوبی حفظ کرده بود. نوارهای قلب رفتار جسورانه‌اش که احساسات واقعی او پنهان کرده بودند را آشکار کرده‌اند. او از مرگ می‌ترسید.”

منبع: وب سایت تکرا

ناشی ترین پرسنل آمبولانس در جهان

ناشی گری و سهل انگاری پرسنل اورژانس رسانه ای شد،در این اتفاق زن باردار دوبار توسط تکنسین های اورژانس به زمین کوبیده شد.زن باردار

زن باردار

تصاویری که به تازگی منتشر شده است یکی از ناشی ترین پرسنل آمبولانس جهان را در شهر ” اوانکایو ” پرو نشان می دهد. این افراد که در حال انتقال یک زن جوان باردار از داخل آمبولانس به بیمارستان بودند دو بار این زن بیچاره را از ارتفاع حدود ۲ متری به پایین انداختند.

زن باردار
زن باردار
این حادثه نخستین مرتبه زمانی رخ داد که پرسنل آمبولانس قصد داشتند این زن ۱۶ ساله را روی برانکار قرار دهند که وی به پایین سقوط کرد. در مرتبه دوم نیز هنگامی که این زن را از روی زمین بلند کردند و قصد داشتند روی برانکار قرار دادند ناگهان وی بار دیگر از بالا به پایین سقوط کرد. یکی از کسانی که از نزدیک شاهد این ماجرا بود عکس هایی از این حادثه عجیب در مقابل بیمارستان ” ال کارمن ” تهیه کرد.
زن باردار

 

زن باردار
” مانوئل آدریان آکوستا ” یکی از مدیران این بیمارستان گفت در حال حاضر این زن در بخش مراقبت های ویژه بیمارستان بستری است و فرزند وی نیز با عمل سزارین بدنیا آمده است و کاملا سالم است.

 

گفتنی است؛ بنا به گزارش رسانه های محلی این زن به مدت ۴۰ دقیقه در داخل آمبولانس سرگردان بود زیرا پرسنل آمبولانس از انتقال وی به داخل بیمارستان خودداری می کردند.
زن باردار

 

منبع : باشگاه خبرنگاران – / ل
این مرد لحظه ای از این مار کبری ۳ متری جدا نمی شود و بیشتر زمان زندگی اش را با آن می گذراند.

به گزارش باشگاه خبرنگاران جوان؛ انتشار عکس هایی از یک مرد جوان سنگاپوری که ادعا می کند با یک مار کبری ۳ متری خانگی ازدواج کرده همگان را در بهت و حیرت فرو برده است. این مرد که هویتش فاش نشده  باور دارد که روح همسرش در این مار حلول کرده است. همسر وی پنج سال پیش فوت کرد. وی حالا اکثر زمان زندگی اش را با این مار سپری می کند.

 

“وورانان ساراسالین” اهل کانچانابوری تایلند که عکس های این مرد را منتشر کرده در این خصوص می گوید: “عشق واقعی یک حقیقت محض است. این مرد باور دارد که همسرش دوباره در قالب این مار کبری زنده شده است. وی با این مار بازی می کند، حرف می زند و بسیار خوشحال به نظر می رسد.

 

این مرد سنگاپوری  هرگز از این مار دور نمی شود و همه جا آن را با خود به همراه دارد حتی زمان خواب. با اینکه افراد زیادی به وی در خصوص خطرناک بودن این مار هشدار داده اند اما  او به این حرفها توجهی نمی کند.”

 

روحاخباربازیگران,اخبارهنرمندان,مرد سنگاپوری

 

اخباربازیگران,اخبارهنرمندان,مرد سنگاپوری

 

اخباربازیگران,اخبارهنرمندان,مرد سنگاپوری

 

اخباربازیگران,اخبارهنرمندان,مرد سنگاپوری

 

اخباربازیگران,اخبارهنرمندان,مرد سنگاپوری

 

اخباربازیگران,اخبارهنرمندان,مرد سنگاپوری

  اخبار حوادث ,خبرهای   حوادث,حوادث روز

مرد سه زنه زمانی که به اتهام همدستی با اعضای یک باند سرقت خودرو بازداشت شده، منکر همدستی با سارقان شد. متهم قرار بود، بزودی برای چهارمین بار ازدواج کند.

به گزارش جام‌جم، از چندی پیش خودروهای پژو و پراید پارک شده در محله‌های تهران به‌طور سریالی به سرقت می‌رفت. با تشکیل پرونده قضایی در شعبه پنجم بازپرسی دادسرای ناحیه ۳۴ تهران و با دستور بازپرس علی ایرد موسی تحقیقات پلیسی آغاز شد تا این‌که ماموران چند هفته پیش یک زن و ده مرد را در ارتباط با این پرونده شناسایی و بازداشت کردند. متهمان اعتراف کردند ابتدا سفارش خودروی سرقتی گرفته و آن خودرو را سرقت می‌کردیم. بعد با اسناد خودروهای تصادفی مشابه این خودرو‌ها را سند نمره کرده و می‌فروختیم.

 

بررسی‌‌ها نشان می‌داد فعالیت مجرمانه این باند از سه سال پیش تا روز بازداشت آنها ادامه داشته و بیش از صد خودرو را در شهرهای تهران، قزوین، کرج و شهرهای شمالی دزدیده و فروخته‌اند.

 

تحقیقات در این باره ادامه داشت تا این‌که هفته گذشته سرکرده باند اعتراف کرد مردی میانسال به نام فرید که در شمال کشور زندگی می‌کند با باند آنها همدستی داشته و ارکان ۲۰ دستگاه خودروی سرقتی را او دستکاری کرده است. با این اعتراف‌ فرید نیز بازداشت شد. وی دیروز به شعبه پنجم بازپرسی دادسرای ناحیه ۳۴ تهران منتقل شد و در جریان تحقیقات به قاضی پرونده گفت: سرکرده باند با من اختلاف خانوادگی دارد و به همین دلیل به دروغ مرا به عنوان همدستش معرفی کرده تا ازمن انتقام بگیرد و من با او همدست نیستم. سه همسر دارم آنها چشم انتظارم هستند، مرا آزاد کنید.

 

برای متهم از سوی بازپرس پرونده قرار قانونی صادر شد و تحقیقات از وی ادامه دارد.

 

همسرانم در تلاش برای آزادی من هستند

فرید مردی میانسال است که سه زن و پنج فرزند دارد و قرار بود تا چندماه دیگر همسر چهارم خود را هم به خانه بخت ببرد. دیروز فرصتی به خبرنگار جام‌جم دست داد تا با او گفت‌وگو کند که می‌خوانید.

 

چرا بازداشت شدی؟

به‌خاطر اعتراف دروغ سرکرده یک باند سرقت که با من و خانواده‌ام اختلاف قدیمی داشت.

 

اختلاف شما سر چه بود؟

چندی پیش وحید از طریق یکی از آشنایان خانوادگی‌مان از دخترم برای پسرش خواستگاری کرد. زمانی که متوجه خلافکار بودن وی و پسرش شدم پاسخ منفی به درخواست آنها دادیم. اما از آن موقع تهدیدم کردکه انتقام می‌گیرد که آخر هم گرفت.حتی در بازداشتگاه تهدیدم کرد اگر ۵۰ میلیون تومان خانواده‌ام به حساب خانواده او واریز کنند، دروغی را که درباره همدست بودن من گفته، پس می‌گیرد و من آزاد می‌شوم.

 

شما سه همسر دارید؟

بله. من کشاورز هستم و وضع مالی‌ام خوب است و نیاز به پول دزدی ندارم. من از همسر اولم دختر داشتم اما می‌خواستم پسری داشته باشم که با دومی ازدواج کردم که او نیز برایم دختر آورد. اما سومی برایم پسر آورد. من خانه‌ای سه طبقه دارم که هر کدام از همسرانم همراه فرزندان مشترکمان زندگی می‌کنند و میان این سه هوو اختلافی وجود ندارد با دختر یکی از آشنایانمان نیز نامزد کرده‌ام و قرار بود که به‌عنوان همسر چهارم پا به خانه‌ام بگذارد که من بازداشت شدم. از روزی که بازداشت شدم همه همسرانم در تلاش برای آزادی من هستند.

 

 

صفحه 1 از 5212345...102030...قبلی »